خرید بک لینک
در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا و یک نامه پیدا کرد در نامه نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

برچسب: نویسنده: طاها کاظمیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 2:59

کوهنوردی جوان میخواست به قله بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی ، سفرش را آغاز کرد. آنقدر به بالا رفتن ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟ کوهنورد گفت : نجاتم بده خدای من! – آیا به من ایمان داری؟ کوهنورد گفت : آری. همیشه به تو ایمان داشتهام – پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیترد

برچسب: ایمان به خدا,ايمان به خدا,ایمان به خدا چیست, نویسنده: طاها کاظمیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 2:59

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برفجابهجا میکرد … تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشهسرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاریبا چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بودانداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟ نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! آها ، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

برچسب: یکی از بستگان خدا,داستان کوتاه یکی از بستگان خدا, نویسنده: طاها کاظمیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 6:25

می گویند شیطان رانده شده ، زمانی نزد فرعون ستمکار و ظالم آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد ابلیس به او گفت : هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدلسازد؟ فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر ، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین بر تو که استاد و ماهری. ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند ، تو با اینحماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟

برچسب: ادعای خدایی,ادعای خدایی فرعون,ادعای خدایی باب,ادعای خدایی در اهواز,ادعای خدایی در ایران,ادعای خدایی میرزایی,ادعاي خدايي,فیلم ادعای خدایی,شعر ادعای خدایی,کسانی که ادعای خدایی کردند, نویسنده: طاها کاظمیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 6:25

صفحه بندی